X
تبلیغات
دنیای دل تنگی
برای زنی که مادرم نبود اما برایم مادری کرد....

آقاجونمم هم رفت....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:19  توسط غریبه نیستم | 
سلام...

 

امروز رو اصلا نمیخواهم!!!

 

دیشب خواب بدی دیدم...

 

نمیدونم چیکار کنم...

 

مادرم عازم سفر سفره... دلم گرفته توی این هوای ابری...

 

ای کاش نمیرفت...

 

آخه تموتم وجودم صداش میزنه...

 

این وسط یه نفر دیگه باعث شده که من بیشتر دلتنگ شوم و اون هم فاطمه هست....

 

دلتنگم...

 

-------------------------------

 

فاطمه نوشت:

ویرانی ام ..

می روم پی خودم ... پی غزلهایی که قرار نیست سروده شود ...

چند روزی تنها میروم سفر

بی تلفن همراه، بی قاب عکس، بی دیوان حافظ

اصلا بی خداحافظی ...

 

شاید برنگشتن برایم رقم خورد ...

منتظر نباش !!!!!!

------------------------------

غریبه نیستم نوشت:

 

منتظرت میمانم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:55  توسط غریبه نیستم | 

خیلی وقته که دستم به نوشتن نمیره!!!

نمی دونم چرا؟؟؟ اما فکر کنم که ضرر کردم...!!!

چون الان وقتی دفتر خاطراتم رو باز میکتم و می خونم خیلی از خاطرات گذشته یادم میاد...

ای کاش بازم ادامه می دادم ...

اما چکنم که.....!!!!

حالا هم که دوباره شروع کردم به نوشتن یه جورایی دوست دارم که این روزا یادم بمونه!!! این روزا خیلی قشنگه با تموم سختیایی که داره...

البته همشم تلخ نیست و شیرینی هم داره...

حتی اون تلخیاشم برام شیرینه!!!

پس منتظر باشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:10  توسط غریبه نیستم | 

نمیدونم از کجاش شروع کنم...

پام سر خورده بود...

رفته بودم تا گردن توی"...."

دستم رو گرفت...

شد همدمم...

خیلی بهم خوبی کرد...

آخر سر شد ...

مـــــــــــــــــــــــــــادرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:47  توسط غریبه نیستم | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:21  توسط غریبه نیستم | 
مینویسم برای کسی که برایم مادری کرد....

 

مینویسم تا ...

 

بگویم...

 

مادرم دوستت دارم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:6  توسط غریبه نیستم |